ابلیس
part 52
با چسب زخم زخم رو گونه اش رو پنهان کرد و با لبخند سمت دازای برگشت
+ ببینم...بد نشد صورتم؟
_ مشکلی نمیبینم...خوبه سخت گیر نباش
چویا اخم کیوتی کرد و با قدم های بلند سمت تخت رفت و روی تخت چهار دست پا سمت دازای رفت و کتابو ازش گرفت
+ به من...
گونه هاش رنگ گرفت و ادامه داد
+ توجه کن
دازای بی حوصله آهی کشید و گفت
_ هر لحظه که توجه ام رو بهت میدم لوس تر میشی...متاسفم ولی نمیخوام یه دختر نق نقو و غر غرو رو تحمل کنم
+ هوی من کجا غرغر کردمو نق زدم؟
_ میشه بپرسم الان داری چه غلطی میکنی؟
چویا فهمید بازم داره سر بی توجهی دازای غر میزنه ولی پرو تر از این حرفا بود
+ تو یه اشغال عوضی هستی
_ دیگه رواجی بسه میخوام استراحت کنم
چویا سریع یه چی به یادش افتاد و رو تخت نشست و با جدیت گفت
+ دازای...تو امروز رفتی پیش هارونو ؟
_ نه
+ قرصاتو...خوردی؟
_ نچ
چویا با عصبانیت بلند شد و گفت
+ پاشو الان میریم
_ من پیش اون روانشناس روانی نمیرم
+ مگه دست توعه
_ چویا من نمیخوام برم!
لحنش رو لوس کزد و خواست چویا رو منصرف کنه اما ناموفق بود
+ بلند شو خجالتم خوب چیزیه سن خر شرکو داری
دازای کلافه ش و با لحن کلافگی گفت
_ رو هم رفته کلا بیست سالمه
چویا خسته رو زمین نشست و نالید
+ تو خیلی بیخیالی
در به صدا در اومد و اکوتاگاوا وارد اتاقشون شد
" دازای ساما...چویا سان مدیرو پیدا کردیم "
چویا پوزخندی زد
+ هه بعد دو سال بلاخره این مرتیکه رو پیدا کردیم
.......................
دم در ویلا ایستادن و دازای بی توجه به عظمت ویلا وارد شد و آدم های مسلح اش هم همراهش رفتن و تیر بازی ای راه انداخته بود
_ ویروس های طبقه ی اول پاکسازی شد
با لحن شوخ طبعی گفت و چویا لبخندی بهش زد...دازای دوباره لبخند میزد و این براش کافی بود
وارد طبقه دوم شدن که مردی بور و جون رو به روشون ایستاد
" اوه دانش آموزان عزیزم...دازای سان...چویا سان از ملاقات دوباره تون خیلی خوشحالم "
دازای سمتش قدم برداشت که چویا اخم کرد
_ مدیر؟ فکر نمیکردم جوون باشی
" دازای سان خیلی گستاخی "
دازای بهش خندید و دستاشو پشت گردنش قلاب کرد
_ خیلی خب...دوستامون کجان؟
" جهنم جای مناسبی براشونه "
+ نیکولای رو چرا نکشتی ها؟؟؟
داد زد که مرد جوون پاسخ داد
" چون میدونستم اوسامو شاگرد ممتازم از پسش بر میاد میدونی که اصلا دلم نمیخواست با فئودور سان درگیر شم "
دازای لبخند شیطنت واری بهش زدو گفت
_ چرا همراهشون نکردی؟ بنظرت بی ادبی نیست؟
رگبار گلوله سمتش حمله ور شدن و دازای با لذت به جسم غرق در خونش نگاه کرد
_ اینطوری زیبا تری
مرد نیشخندی زد
" به بد پستی خوردید...او...اون کسی که دنبالشید من ن...نیستم...م...مدیر من ن...نیستم...اون خیلی...خیلی به شما...نزدیکه...خیلی!! "
از حال رفت و چویا متعجب شد
+ مدیر اون نبود؟؟ دازای!!!
اخم رو پیشونیش نشسته بود و با دقت به جسد نگاه کرد
_ معما؟
لبخند کثیفی رو لبش نشست و ادامه داد
_ من عاشق معما های حل نشده ام
+ از اون روزی که ازت کمک خواستم بشدت پشیمونم
دازای به چویا اهمیتی نداد و بی توجه از کنارش رد شد
_ برمیگردیم...میدونستم یه جای کار میلنگه...گیر انداختن مدیر کار راحتی نیست
__________________________________________________________
ادامه دارد...
با چسب زخم زخم رو گونه اش رو پنهان کرد و با لبخند سمت دازای برگشت
+ ببینم...بد نشد صورتم؟
_ مشکلی نمیبینم...خوبه سخت گیر نباش
چویا اخم کیوتی کرد و با قدم های بلند سمت تخت رفت و روی تخت چهار دست پا سمت دازای رفت و کتابو ازش گرفت
+ به من...
گونه هاش رنگ گرفت و ادامه داد
+ توجه کن
دازای بی حوصله آهی کشید و گفت
_ هر لحظه که توجه ام رو بهت میدم لوس تر میشی...متاسفم ولی نمیخوام یه دختر نق نقو و غر غرو رو تحمل کنم
+ هوی من کجا غرغر کردمو نق زدم؟
_ میشه بپرسم الان داری چه غلطی میکنی؟
چویا فهمید بازم داره سر بی توجهی دازای غر میزنه ولی پرو تر از این حرفا بود
+ تو یه اشغال عوضی هستی
_ دیگه رواجی بسه میخوام استراحت کنم
چویا سریع یه چی به یادش افتاد و رو تخت نشست و با جدیت گفت
+ دازای...تو امروز رفتی پیش هارونو ؟
_ نه
+ قرصاتو...خوردی؟
_ نچ
چویا با عصبانیت بلند شد و گفت
+ پاشو الان میریم
_ من پیش اون روانشناس روانی نمیرم
+ مگه دست توعه
_ چویا من نمیخوام برم!
لحنش رو لوس کزد و خواست چویا رو منصرف کنه اما ناموفق بود
+ بلند شو خجالتم خوب چیزیه سن خر شرکو داری
دازای کلافه ش و با لحن کلافگی گفت
_ رو هم رفته کلا بیست سالمه
چویا خسته رو زمین نشست و نالید
+ تو خیلی بیخیالی
در به صدا در اومد و اکوتاگاوا وارد اتاقشون شد
" دازای ساما...چویا سان مدیرو پیدا کردیم "
چویا پوزخندی زد
+ هه بعد دو سال بلاخره این مرتیکه رو پیدا کردیم
.......................
دم در ویلا ایستادن و دازای بی توجه به عظمت ویلا وارد شد و آدم های مسلح اش هم همراهش رفتن و تیر بازی ای راه انداخته بود
_ ویروس های طبقه ی اول پاکسازی شد
با لحن شوخ طبعی گفت و چویا لبخندی بهش زد...دازای دوباره لبخند میزد و این براش کافی بود
وارد طبقه دوم شدن که مردی بور و جون رو به روشون ایستاد
" اوه دانش آموزان عزیزم...دازای سان...چویا سان از ملاقات دوباره تون خیلی خوشحالم "
دازای سمتش قدم برداشت که چویا اخم کرد
_ مدیر؟ فکر نمیکردم جوون باشی
" دازای سان خیلی گستاخی "
دازای بهش خندید و دستاشو پشت گردنش قلاب کرد
_ خیلی خب...دوستامون کجان؟
" جهنم جای مناسبی براشونه "
+ نیکولای رو چرا نکشتی ها؟؟؟
داد زد که مرد جوون پاسخ داد
" چون میدونستم اوسامو شاگرد ممتازم از پسش بر میاد میدونی که اصلا دلم نمیخواست با فئودور سان درگیر شم "
دازای لبخند شیطنت واری بهش زدو گفت
_ چرا همراهشون نکردی؟ بنظرت بی ادبی نیست؟
رگبار گلوله سمتش حمله ور شدن و دازای با لذت به جسم غرق در خونش نگاه کرد
_ اینطوری زیبا تری
مرد نیشخندی زد
" به بد پستی خوردید...او...اون کسی که دنبالشید من ن...نیستم...م...مدیر من ن...نیستم...اون خیلی...خیلی به شما...نزدیکه...خیلی!! "
از حال رفت و چویا متعجب شد
+ مدیر اون نبود؟؟ دازای!!!
اخم رو پیشونیش نشسته بود و با دقت به جسد نگاه کرد
_ معما؟
لبخند کثیفی رو لبش نشست و ادامه داد
_ من عاشق معما های حل نشده ام
+ از اون روزی که ازت کمک خواستم بشدت پشیمونم
دازای به چویا اهمیتی نداد و بی توجه از کنارش رد شد
_ برمیگردیم...میدونستم یه جای کار میلنگه...گیر انداختن مدیر کار راحتی نیست
__________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۴.۷k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط